اولین ملاقات (یک طرفه) من با بیتا به ۴ یا ۵ سال پیش بر میگردد . فکر می کنم تعطیلات بعد از عید بود ؛ در آن سال ها با فرشاد، فرانک و شمیم زیاد گذر و شد داشتم. فرشاد و فرانک با هم بودند ؛ بیشتر اوقات بیر
طاق آرزو, ها لاينتهي است. آرزو همان چيزيست كه تجمع دست نيافته ها براي انسان إيجاد ميكند. طاق آرزو هماني است كه در زندگي كنوني نيست و بیتا آن است كه در اين لحظه ، در اين مكان تنها در ذهن خودآگاه من حضو
زندگی, یکنواخت, است ...
زندگی یک باخت بزرگ است که به آن محکوم شدهایم. ما را اینطور آموزش دادهاند که در خدمت فردیت خود و جامعه خود زندگی کنیم ولی چرا ؟
زندگی در یک روز از زندگی یک نفر یکنواخت نیست, ؛
به شدت احساس نیاز به سیگار, دارم ؛ انگار تمام اجزای بدنم دست نیاز سمت پکی به یک نخ سیگار دراز کردهاند.
هر چقدر سعی میکنم روی یک کار تمرکز کنم فایده ای ندارد ...
مینشینم پای یک مقاله در مورد ژنراتور ها
شدیدا, سردرگم, هستم ...
دیروز بود که با همکاران اداره در مورد وضعیت های اخیر ایران صحبت میکردیم ؛ از وضعیت سیاسی گرفته و تصمیمات اخیر دولت (بودجه گذاری سال ۹۷، گران شدن بنزین، عوارض خروج از کشور)، تا مش